می‌برد با صد کرشمه دل ز ما دلدار ما
دلبری آئین او دلدادگی بازار ما

آفتاب حسن او بر جان شررها می‌زند
سرو رعنایش عجب شوری زده بر جان ما

خال زیبای رخ فرخ وشش تاراج دل
نرگس مست و خمارش رهزن و طرار ما

یوسف کنعان غلام حلقه گوش درگهش
عالمی شیدای حسن دلربای یار ما

گر زلیخا گشته مجنون از فراق یار خود
جمله‌ی کون و مکان مست ولای یار ما

جان چه ارزد تا کند هر دلشده ارزانی‌اش
مالک ملک دل او، شوریدگی اقرار ما

هر دل شوریده‌ای پروانه وش بر گرد اوست
عشق و سرمستی نشان دولت سالار ما

برده او با صد فسون آرام جان عاشقان
مهرورزی کیش او، شوریدگی کردار ما

در فراقش جان عاشق بی‌قرار است بی‌قرار
ای خوشا آن دم که آید آن پری رخسار ما

انتظار آخر به سرآید حبیبا صبر صبر
می‌رسد آخر وصال و طلعت دیدر ما

شاعر: حبیب اله نیکخواه


 
/ 0 نظر / 6 بازدید